ماه و پرنده ...
یه قابه ...
یه دشت خالی ... یه درخت خشک ... هوای تاریک ... تاریک تاریک ...
با یه پرنده که بالهاش سبزه ... و یه ماه که با همه وجودش داره سعی می کنه اون تاریکی رو روشن کنه ...
کادوی تولد پارسالمه . زدمش بالای تختم . شبها باهاش به خواب می رم و صبحها باهاش بیدار می شم .
اون ماه همیشه روشنه و اون پرنده همیشه سبز ...
فراموشی ...
وقتی داشت حرف می زد یاد حال و آینده خودم افتادم ...
چقدر سخته آدم بوسیله آدمهایی که دوست داره فراموش بشه ...
ساده با خدا ..
خدایا ...
نمی خوام کم بیارم !
می دونی که برام هیچی عذاب آورتر از این نیست که کم بیارم ...
کمکم کن ...
سلام آخر ...
برای دوست داشتنی ترین جای دنیا ...
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
انتخابات ...
دلام ... خوفی؟
دلم ننی خواست اینجا بنویسم . حس می کنم خیانته به نی نیم !!
نگار ... مامانی ... بسه دیگه ! قایم موشک بسه ! بیا دیگه ... مامانی داله غصه می خوله ها ...
.
.
.
امروز انتخابات بود . از همه دوستهای من از دوره قبلی انجمن کلی خاطره خوب مونده اما ... راستش ترجیح می دادم باهم از اینجا بریم ... کاش دلم میومد کاندید نشم ...
اما دو سه تا آدمی که واقعا دوست داشتم بیان تو انجمن رای اوردن . خیلی زیاد خوشحالم ...
بالاخره ریاست ما هم تموم شد ... خوب یا بد قضاوتش با دیگرانه اما ...
دلم آرومه ! چون مطمئنم هر کاری می تونستم کردم . اگه بد بوده توانم در همین حد بوده خوب ...
آخی ... یه رئیس کوچولو دیگه میاد ...
از یک طرف اون همه خاطره قدیمی ... از یه طرف این همه انرژی جدید ...
حال عجیبی دارم ...
سلام زيبا ...
سلام زیبا ...
ملالی نیست جز دوری تو ...


...
حادثه ...
این رو تو وبلاگ یه نفر خوندم . واسم جالب بود :
عشق حادثه اي است که انسان هاي بزرگ را متعالي و انسان هاي کوچک را متلاشي مي کند ...
راستش خیلی وقتها متلاشی شدن خیلی از عزیزهام رو سر این مسئله دیدم در عین حال تعالی خیلی آدمهای دیگه رو هم ... نمی دونم اسمش کوچیکی یا بزرگیه یا نه اما ترجیح می دم به چیزی بگم عشق که باعث تعالی بشه نه متلاشی شدن !
راستش دست و دلم نمی ره اینجا بنویسم ...
بزرگترين ...
امروز روز جالبی بود !
صبح متون ارائه داشتم . قشنگتریم و با معنی ترین متنی رو که تو تمام زندگیم دیده بودم رو واسه بچه ها گفتم اما ... فکر کنم یه سریشون اصلا نمی خواستن گوش کنن ! بی خیال !
نغمه هم ارائه داشت یه چیزی گفت که خیلی من رو به فکر انداخت . گفت ظلمی که باعث بشه اون مظلوم به خدا واگذارت کنه بزرگترین ظلمه ... بزرگترین ...
بعد با آمنه کل کارگر ! از چهارراه امیرآباد تا نزدیکیهای انقلاب رو هی رفتیم اینور خیابون هی رفتیم اونور ! دلیلش رو هم گفتن نگم !
بعدش هم نمی دونم چی شد ام پی تریم گم شد ! کاش پیدا شه ...
با اینکه فکر می کنم زیادی ول گشتم اما احساس خوبی دارم !
...
آقاااااااااااااااااااااااااااااا ...
من دیگه با چه زبونی بگم ؟؟
من نگارم رو می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ...
نامرد ...
حس خیلی بدیه ! احساس می کنم دارم خفه می شم ! حس مادری رو دارم که بچه اش رو گم کرده و داره در به در دنبالش می گرده ...
دلم نمی خواست بیام اینجا بنویسم ! نمی دونم چرا ! اینجا اصلا برام خاطرات خوبی رو تداعی نمی کنه ! حتا دارم فکر می کنم اگه نتونم وبلاگم رو پس بگیرم کلا بی خیال وبلاگ نویسی بشم !
اما نمی فهمم ... چاه دل تنگی های یه آدم به چه درد بقیه آدمها می خوره ؟
نی نی من ۱.۵ سالشه ! بابا قانونی هم بخوای حساب کنی بچه ۲ سال اول زندگیش باید پیش مادرش باشه ! پس چرا نی نی من رو ...
تو رو خدا هرکی هستی برش گردون ! اصلا این وبلاگم رو می دم بهت ! اما اون برام خیلی ارزشمنده ...
چرا هرچی نامرده می خوره به پست من بیچاره ...
سکوت يعنی ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...
چقدر غریبند این کلمات که بازیچه دست آدمی شده اند . گاهی خفقان را به سکوت ترجمه کرده اند و گاهی بی حرفی را ... چرا حرفهای غریبانه سکوت را نفهمیدند ؟ چرا فریاد سکوت را نشنیدند ؟ چرا نفهمیدند ؟!!
و سکوت چه غریبانه سکوت کرد ! آری سکوت هم سکوت کرد که حرمتش شکسته نشود ! و آدمی چه پیمان شکن حرمت شکنی است ! آیا نمی دانست شکستن حرمت سکوت تاوانی به سنگینی سوختن خواهد داشت ؟ یا نمی دانست شکستن قداست سکوت جهان را به فقر همهمه دچار خواهد کرد ؟
و باز دچار همهمه شده ای ای انسان ! و باز مبتلای آن فقر همیشگی شده ای ای کوخ نشین سرگردان !
چقدر غریند این کلمات ! بیچاره سکوت که بازیچه دست من و توست ! گاهی خفقان را به سکوت ترجمه کرده اند و گاهی بی حرفی را ! شاید هنوز زمان آن نرسیده ... شاید هنوز نفهمیده ایم سکوت یعنی ...
مرور می کنم او را و مات می مانم
دوباره خط به خط او را دقیق می خوانم
نوشته ها همه مفهوم دیگری دارند
چه رفته است بر این واژه ها نمی دانم !
هجرت
ریگ دانشمند به یک شعاع خورشید نشسته ـ آتش گرفته . به باد می گوید : وزیدن وزیدن . خنک کن . خورشید می گوید : نامه را بخوان . صدای ریگ دانشمند : حضور اعیحضرت قدر قدرت همایونی امپراتور خورشید . ما شنهای جان نثار تمنا داریم آنقدر بر ما نتابید و امپراتوری خود را به جای دیگر ببرید . ما می سوزیم و به هم بر می آییم و تازه سوزانتر می شویم . خود را در قبای ابر بپوشانید . خودمان بلدیم به ابر بگوییم ببار و ما تشنگان را از عطش برهان .
نجوای معصوم درختچه گز : آنقدر تملق امپراتور را نگویید . به استبدادش دلخوش است . خورشید می غرد : فضولی موقوف . با یک شعاع داغتر خاکسترت می کنم . ریگ دانشمند بقیه نامه را می خواند : در شوره زاری که ما ساکنیم جز خس نمی روید . ما سایه می خواهیم . از نور بی رحم تو بیزاریم .
خورشید قاه قاه می خندد : خود مسلمان ناشده کافر شدید. صدای ریگ دانشمند : اعلیحضرتا شنها تصمیم به اعتصاب گرفته اند . می گویند : حال که تو رقیتی و تریاقی نیستی ... خورشید می پرسد : چی نیستم ؟ صدای ریگ دانشمند : حال که تعویذ و پادزهری نیستی . صدای خورشید : برو به این احمقها بگو : هر سرزمینی ویژگی خود را دارد . همین است که هست . اگر نمی پسندند مهاجرت کنند ...
تيکه تيکه
يه عزيزی می گفت عادت داره به هرکی که می رسه يه تيکه از قلبش رو يادگاری به اون بده و در عوض يه خاطره خوب رو از اون رو توی قلبش جايگزين کنه . حالا از اون قلب زيبا هيچی نمونده جز تيکه تيکه های چند تا خاطره درب و داغون ...
خيال آن چشمها
سلام زيبا
نمی دانی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده . باز آرزوی ديدن آن چشمها ... باز احساس اينکه هستی ... تنها همين ... هستی
مهم نيست کجا . مهم نيست چگونه . مهم نيست چرا ... تنها همين ... باش . بودن تو آرامش غريب من است . صدای اين غريب تنها مانده را می شنوی ؟ وقتی تنها کسی که تو را می فهمد رهايت کند ديگر از غريبه های دور و گنگ چه توقع ؟!! می شنوی ؟ يا تو هم آسوده تری که نشنوی ؟ تو هم به فکر آسايش خويشی نه ؟ تو بگو در دنيايی که همه در فکر آسايشند من با اين کابوسها چه کنم ؟ نه زيبا ... راضی نيستم برای نجات اين غريب تو هم گرفتار غربت شوی . من با خيال تو دلخوشم ... تو هم به آنچه داری ... به آن چشمها دلخوش کن . همين دلخوشی های کوچک برای کشيدن اين بار کافی است .
دلم هوای آن چشمها را کرده ... خواستی برو ... خواستی بمان ... من با خيال آن چشمها دلخوشم ...
جات خالی
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها
پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب
روی قانون گیاه
***
آره خوش گذشت . جات خیلی خالی بود . با این اعصاب درب و داغون جدا به همچین مسافرتی نیاز داشتم . گرچه دو روز خوب مگه به کجای آدم می رسه اونم اگه نصفش رو تو راه باشی اما لنگه کفش هم تو بیابون غنیمته ![]()
سفرمون با بت چین شجی جون ( به قول یه عزیزی که به شجریان می گه شجی جون ) شروع شد و با همون هم تموم شد . تصادف هم کردیم . باز هم جات خالی
می دونی خیلی وقت بود که خندیدن رو فراموش کرده بودم اما ... نه انگار هنوز هم میشه خندید ...
فال ( نيت يادت نره ! )
زهی خجسته زمانی که يار باز آيد
به کام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار باز آيد
مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگزار باز آيد
دلی که با سر زلفين او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار باز آيد
چه جورها که کشيدند بلبلان از دی
به بوی آنکه دگر نوبهار باز آيد
ز نقشبند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار باز آيد
انتظار
/18tir-1%5B1%5D.jpg)
فردا هم روز خداست . می تونه بهترينش باشه يا بدترين . انتظار گاهی چقدر کشنده است . 
کلاس تشريح
وارد کلاس می شی . نيم نگاهی به جنازه اون آدم بدبختی که روی ميز تشريحه می اندازی و جايی همون نزديکی می ايستی .
استاد وارد می شه . اول می ره پای تخته و توضيح می ده که امروز تشريح يک دختر بچه چهارده ساله که به علت يه بيماری مرموز مرده انجام می ده . به طرف ميز تشريح می ره و پارچه سفيد رو از روی اون کنار می زنه . نيم نگاهی به دخترک می اندازی . يعنی اين جسم نحيف طاقت تشريح رو داره ؟
استاد از پاهای دختر شروع می کنه و توضيح می ده که بر اثر اون بيماری دخترک چند سالی فلج بوده ؛ که عصبهاش از کار افتاده ؛ که خون گاهی توی رگهاش لخته می شده و اون پاهای نحيف بارها و بارها زير تيغ جراحی ...
بعد به سراغ دستها می ره و از قدرت اونها تعريف می کنه که چقدر مجبور شدن به خاطر همين قدرت رگهايی از دست رو به پا پيوند بزنن .
بعد تيغ جراحی رو بر می داره و بی رحمانه سينه دخترک رو می شکافه تا موجود عجيبی به نام قلب رو تشريح کنه . که رگ چندمش چند بار گرفته ؛ که بطن راستش چندين وقت از کار افتاده ؛ که بطن چپش ...
بعد نوبت ششها می رسه که به علت درست کار نکردن تنگی نفس و خس خس سينه ايجاد کرده ؛ که باعث نفسهای کوتاه و پی در پی شده و ...
حالا نوبت چشمهاست . سر دخترک رو عقب می گيره و پلکهاش رو باز می کنه و با سوزن کوچيکی که مدام داخل چشمها فرو می کنه توضيحاتی می ده که نمی شنوی . و همينطور به اون چشمها که ملتمسانه نگاهت می کنند خيره شدی ...
کلاس تموم می شه . سعی می کنی خودت رو زودتر از اون نگاهها خلاص کنی . چند قدمی که از کلاس دور می شی يادت مياد که کلاسورت رو جا گذاشتی . با قدمهايی لرزون به کلاس برمی گردی . کلاسورت رو برمی داری . می خوای زودتر فرار کنی که صدای ناله ای می شنوی . ناخودآگاه به سمت ميز تشريح می ری . قلب دخترک رو می بينی که ازش خون بيرون می زنه . به چشمهاش نگاه می کنی ... انگار داره گريه می کنه . ديگه هيچی نمی فهمی ...
مرگ
يه مشت خاک ـ يه گل پرپر ـ کمی گلاب ـ چند آيه قرآن ـ حلوا ـ خرما ـ يه پارچه سياه ـ شب اول قبر ـ ختم ـ هفت ـ چهل ... بعدش ... تو را به خير و ما را به سلامت . اگه خيلی ارزش داشته باشی سالی يه بار يادت می کنن 
وقت مرگ چشمهاش دنبال چيزی می گشت . هنوز نمی دونم منتظر کدوم اتفاق بود . تو می دونی ؟
سوختگان
من چه گويم که به راز دل من پی ببريد
ره به سرمنزل شوريده دلان کی ببريد ؟
ساز آن سوز ندارد که بنالد با ما
بهر تسکين دل سوختگان نی ببريد
هرکجا منزل گرمی است که رنگی خواهد
قدحی خون دل ما عوض می ببريد
در چمن غنچه پرپر شده ای گر ديديد
پی به بی برگی ما از ستم دی ببريد
بهر تنبيه کريمان زمان به که همان
پيش سلطان يمن هديه سر طی ببريد
خون به دل هرکه چو من رفت و دگر بازنگشت
شاخه ای لاله به آرامگه وی ببريد
سوز من سوز دل و رنج شما رنج جهان
من چه گويم که به راز دل من پی ببريد
جنگ جنگ ... سوختن
جنگ جنگ تا پيروزی ...
کدوم پيروزی؟ اينکه فقط شد جنگ ... شکست . کدوم پيروزی ؟ شما هم دلتون خوشه ها !
کم جنگيدم؟ کم از همه چيزم گذشتم تا شايد روزی من هم طعم پيروزی رو بچشم ؟ کم به هرکسی اميد دادم؟ کدوم اميد ؟ می خوای خودت رو گول بزنی ؟ جنگ ما يه طرفه است . طرف بازنده هم ماييم که هيچ حقی نداريم ... هيچ حقی !
گفتم باشه همينه که هست . دانشکده ما هم جزو همين کشوره که توش تو هيچ حقی نداری . تکه ای از همين دنياست که تو حتا حق فهميدن چراها رو نداری ! همينه که هست پس دوئل کن . بجنگ ... درست . خوب بجنگ و جوونمردونه . تو حق رو ناحق نکن . با چنگ و دندون از حقت دفاع کن . اگه همه نامردند تو مرد باش .
دوئل کردم . يه تنه ... تنها با خيلی چيزها جنگيدم . جنگيدم . نه حتا واسه بردن نه ... من واسه چيزی که فکر می کردم حقه جنگيدم . پس باختی واسم وجود نداشت .
گفته بودم تفنگ من آبپاشه . گفته بودم آخر اين جنگ فقط بايد آتيش ها رو خاموش کرد ... حالا که نگاه می کنم من مونده ام و يه تفنگی که ديگه آبی نداره و يه عالمه شعله که اطرافم رو گرفته . ديگه بايد تن به آتيش زد ...
امان از دست اين ۸۴ايها
امان از دست اين ۸۴ ايها !
پارسال تابستون پدرم در اومد تا واسه اردوی شمال يه بروشور درست کنم . بماند که قرار بود تشکلها همه کمک کنن و کسی کسی رو دور نزنه ولی نه تنها کسی کمکم نکرد بلکه بسيج رفت خودش يه نشريه هم داد
شمال يه روز صبح که رفتم اين ۸۴ ايها رو صدا کنم داشتن صبونه می خوردن و البته از اون بروشور هم به عنوان سفره استفاده می کردن
انقده شمال اذيت کردن که گفتم بابا بی خيال ۸۴ ای جماعت !
ولی خداييش تهران يه ذره سعی کردن درست باشن ... به جز پسرهاشون که هنوزم حس می کنم بی خيالشون بشم بهتره !
درمورد اين الغزال ( معروف به قورباغه دهن گشاد !) که بعدا توضيحات مکفی ارائه ميشه !
چندوقت پيش تولد مارال بود . کيک خوشمزه ای بود ...
اين آمنه داره تغيير رشته ميده
البته خداييش کار عاقلانه اييه . شايد منم ...
شقايق دختر فوق العاده اييه . گرچه پدرم رو در اورد تا قبول کرد بياد تو انجمن
ولی خوب هنوز نيومده کلی کمکم می کنه 
پريناز خرخونيه که نگو
از طايفه آل احمده ... آدم خوش قوليه اما اگه وقت درسش باشه می تونی مطمئن باشی دودر می شی 
بشری و زهرا هم بچه های خوبين
ديگه ... خوب خيلی زيادن مگه ميشه اسم همشون رو آورد ؟؟
حالا بريم سراغ اين الغزال ... ای بابا چی بگم از اين بشر ! سر امتحانها من و اون همش داريم واسه همديگه دعا می کنيم اگه دعای من بگيره اون می افته اگه دعای اون بگيره من ... اما فکر کنم خدا به حرف اون بيشتر گوش ميده
آخه فعلا که ...
قرار بود اين قورباغه دهن گشاد رو ببرم دشت هويج بلايی سرش بيارم که
اما خوب ميگم که خدا خيلی دوسش داره !
هان راستی اينها يه بار به سرکردگی همين الغزال شب يلدا گرفتن . چه شبی بود خداييش . انگار تو انجمن زلزله اومده . ۸۴اين ديگه
۷/۸ تايی ريخته بودن سر يه ديگ به انار دون کردن . بعدش هم شيرينی و آجيل و هندونه و ...
اين آجيل ها رو بسته بندی می کردن و سرش ربان می بستن . هرچی صبر کردم ببينم هيچ کدومشون سليقه داره يه ذره اين ربانها رو ... نخير ! عمرا ! سليقشون کجا بود
خودم يادشون دادم بابا اينجوری ربان می زنن . اينجوری فرش می دن . کلی ذوق کرده بودن
خلاصه آدمهای جالبين اين ۸۴ ايها . اگه فاصله ايمنی رو با اين الغزال حفظ کنين تا يه وقت دعاش کارساز نشه
بقيه باحالن !!!
پروانه غم تو
پروانه غم تو با بالهای خسته
با شانه های لرزان روی دلم نشسته
با چشمهای پرخون با پلکهای بسته
در گوش خيس باران گويد دلم شکسته
با بغض سخت ترديد با يک گلوی بسته
می گويد از جدايی از مهربان خسته
با اشکهای گرمش آتش به جانم افکند
وقتی که ديد مرغان مرغان دسته دسته
می گفت دور مانده ار مرغهای عاشق
می گفت عشق يعنی گردش به دور هسته
می گفت روزگاری او نيز بوده عاشق
در يک شب بهاری روی گلی نشسته
می گفت عاشق گل عشقش فقط تو بودی
می گفت عشق تنها در باغچه نشسته
می گفت با دلی تنگ يک روز سرد پاييز
فردی به مثل طوفان رفته تو را شکسته
می ريخت اشک حسرت بر روی خاک پرخون
می گفت کاش انسان عشقی نداشت بسته
می گفت عشق يعنی گلهای توی باغچه
هرکس گلی بچيند از عشق پاک رسته
پروانه غم تو اکنون فتاده بر خاک
ديگر نفس ندارد انگار هست خسته!
بريدم
سلام زيبا ... ديروز اومده بودم باهات دردودل کنم . اومده بودم سر چاهمون اما حتا چاهمون هم بسته بود ...
زيبای من ... ديگه نمی دونم حق چيه ؟ ناحق کدومه ؟ مردونگی چيه ؟ مرد کيه ؟ دوستی چيه ؟ خوبی کجاست ؟ نمی دونم چرا تو اين دنيا به هرکی بيشتر خوبی کنی بيشتر ازش بدی می بينی .
گفتی ببخش . تو می دونی من کينه ای نيستم . می دونی ساده می گذرم . اما ... حتا نمی دونم بايد ديگه چی رو بخشم . بايد چی کار کنم تا همه چيز بشه مثل اولش . نه ... شايد بهتر باشه به قول يه نفر خاموش شم
. ببين زيبا چه دنياييه من همه نور و همه ستاره و همه شهاب و واسه اونها می خوام اما اونها همه خاموشی و همه سايه و همه تاريکی رو واسه من ...
زيبا فکر کنم خدا هم باهام قهر کرده ! مگه ميشه کسی که انقدر زيباست قهر کنه ؟ مگه ميشه يه ققنوس کوچولو رو تنهای تنها رها کنه ؟
زيبا می خوام فرار کنم از همه چيز و همه کس . از اين نگاههايی که هيچ ردی از آشنايی نداره ! بقچه کوچيکم رو از همون برگهای يادگاران خزان پر کردم و دارم می رم . کجا ؟ نمی دونم . فقط می دونم بايد برم . ديگه نمی تونم اين نگاهها رو تحمل کنم . اين نارفيقها رو ...
زيبا ديگه بريدم . می فهمی ؟ بريدم ...
ولم کن ...
باز هم انتظار داری ...
ولم کن ... خيال کردی من سنگم ؟ چوبم ؟ آجرم ؟ يا خيال کردی رباتم؟ ده اگه ربات بودم هم باز گاهی احتياج به روغن کاری داشتم . چرا انقدر از من انتظار بيجا داری ؟ من ديگه مردم . تو دست از سر مرده هم ورنمی داری ؟ ولم کن ...
امروز ننويسم بهتره 
ققنوس سوخته
ققنوس مرغی است که در دريا زندگی می کند . جفت ندارد و تنهاست . منقار درازی دارد که مانند نی سوراخ سوراخ است و از هر سوراخ آن آوازی بيرون می آورد . چون به آواز درآيد مرغ و ماهی بی قرار می شوند و همه مرغان خاموش می شوند و به آواز خوش او گوش می دهند . حکيمی فن موسيقی را از آواز او فرا گرفت . ققنوس هزار سال عمر می کند و از زمان مرگ خود آگاه است . چون زمان مرگش فرا رسد هيزم زيادی گرد می آورد و در ميان پشته هيزم می نشيند و ناله ای دردناک از سوراخهای منقارش بيرون می آورد . مرغان به سبب اين ناله مرگ دور او جمع می شوند و در اندوه او شريک می شوند . بسياری از ايشان در اين اندوه جان می سپارند . چون به مرگش لحظه ای بيش نماند بالهای خود را برهم می زند و از آن بهم زدن آتشی بر می جهد که در پشته هيزم می افتد و خود او با پشته هيزم در شعله های آتش خاکستر می شوند و از اين خاکستر ققنوسی ديگر پديد می آيد .
راستی چند روز پيش ققنوس من آتش گرفت ! خبرتون نکردم چون سوختن تماشا کردن نداره . اما الان ققنوس کوچولوی من همچنان راه مادر نديده اش رو ادامه می ده . ديگه نمی خواد غصه بخوری ... اون سوخت و خيال همه راحت شد !!! اما تو رو خدا هوای اين کوچولو رو داشته باشين . اون هنوز قدرت مادرش رو پيدا نکرده !
کفشهای من
امروز کلی دلم به حال کفشهام سوخت !!! کفشهام من ... يکی از بهترين و صميمی ترين و همگامترين دوستهای من ! بيچاره ها هيچ وقت حرفی نمی زنن . گلايه ای نمی کنن . ولی من اگه اعصابم خورد باشه کلی باهاشون به درو ديوار می زنم . بيچاره ها حتا ناله هم نمی کنن .
کفشهای من کاملا درکم می کنن . وقتی ناراحت باشم . وقتی سرم شلوغه . حتا وقتی دلم گرفته کاملا می فهمن !!! از کجا ؟ از تندی و آرومی قدمهام . وقتی خسته ام پاهام رو رو زمين می کشم و اين کفشهای قشنگم هلم می دن . راهم می برن ! امروز کلی دلم به حالشون سوخت !! چقدر کثيف شدن ! امروز حتما می شورمشون و حتما معذرت خواهی می کنم که گاهی فراموش می کنم چقدر عزيزن ! 
امروز من
يه دفعه عين برق گرفته ها از خواب پريدم . امروز چند شنبه است ؟ چی کار دارم ؟ وااااااااااااااااای ديره ... بدو !
اول پرينت کدهايی که تا نصفه شب تايپ می کردم . بعد ... امروز جلسمون تشکيل ميشه ؟ فکر نمی کنم . ولی تا ۱۰.۵ موندم گروه تا بدقول نشم . بعد بدو بدو رفتم دنبال پول نشريه . با اينکه کروکی هم واسم کشيده بودن کلی طول کشيد تا معاونت دانشجويی رو پيدا کنم .
امضا ... امضا ... امضا ... وا مگه می خواين کل دانشگاه تهران رو با نامم بزنين که انقده امضا ... حالا اين شعبه بانک تجارت کجا هست؟
آهان پيداش کردم . حالا تو کدوم صف بايد برم ؟
تو همين فکرو خيالها بودم که يه دفعه يکی پرسيد : ببخشيد خانم کدوم باجه بايد ...
يه دفعه چشمم افتاد به کسی که داشت سوال می کرد . دوتايی وسط بانک جيغ زديم !
اگه گفتی کی بود ؟ رضوان .
قربونش برم من که عين خودم اصلا حواسش به عالم و آدم نيست ! 
حالا يه ذره درمورد رضوان
بهترين دوست دانشگاهی من . البته خودش خبر نداره ها !! تنها کسی که فکر می کنم واقعا من رو درک می کنه . کسی که خيلی از دغدغه ها و علامت سوالهای ذهن من رو داره . کسی که کلی ازش چيز ياد می گيرم . کسی که وقتی باهم از علامت سوالهامون حرف می زنيم با اينکه هيچ کدوم به جوابهامون نمی رسيم و فقط اين علامت سوالها بيشتر و بيشتر ميشه اما حسابی از اينکه بالاخره يکی ديگه هم پيدا شده که اين سوالها رو داره ذوق می کنيم . البته رضوان يه خصوصيت فوق العاده داره که من ندارم ! اونم اينه که درسش عاليه . البته من مثل بقيه نه تنها بهش حسوديم نميشه بلکه آخر ترمها کلی هم به خودم مغرور ميشم که همچين دوستی دارم .
تازه ... سجاد به جفتمون ميگه خاله . خداييش اگه به اون می گفت و به من نمی گفت حتما حسوديم ميشد !!!
کلا اگه به من بگن رضوان کيه من کاملا می تونم بگم : عطيه ۲ + ۱۰۰۰ تا خصوصيت خوب که من ندارم . اما خداييش سعی می کنم ياد بگيرم .
راستی يه دليل ديگه ای هم که می خوام حتما ۴ ساله تموم کنم اينه که اگه رضوان بره ديگه هيچ چيز و هيچ کس نمی تونه جای اون رو پر کنه ! 
خلاصه کار بانکيمون رو با کلی اتفاقهای جالب که نمی گم !! انجام داديم و تا دم اتوبوس با هم اومديم و خداحافظی کرديم . دست خدا به همراهت .
من رضوان رو به اندازه همه شهابهای آسمون دوست دارم . دقت کن گفتم شهابها آخه ستاره ها هرقدر هم زياد باشن اما قابل شمارشن ولی شهابها ...
خلاصه بدو بدو اومدم گروه اما کسی که اون پولهارو بايد بهش می دادم پيدا نکردم خداييش اگه پيداش می کردم تا بستنی ازش نمی گرفتم عمرا می دادم
تا عصر هم درگير کارهای کتابخونه بودم . نزديکهای ۳ بود و داشتم تو کريدور راه می رفتم که خانم رونما گفت ۴ تعطيله !
وا چرا ؟ هوا گرم بود می خواستم بذارم يه ذره خنک شه پس رفتم حيات پشتی و نشستم به کتاب خوندن ! نزديکيهای ۵ بود که گفتم پاشم بيام خونه .
اااااااااااااا اينا کين ؟ چرا اين ريختين ؟ اينجا چه خبره ؟ رو در ورودی زده بود : مقدم فارق التحصيلهای دوره کاردانی اپتيک 

نه ديگه خداييش اينجا ديگه جای من نيست ... بدو ... بدو ...
خونه تکونی
گاهی اوقات از خودم می پرسم : واسه چی انقدر خودت رو زجر می دی ؟ چرا انقدر عذاب می کشی ؟ يه نگاهی به اطرافت بنداز . ببين آدمها چقدر راحت و بی دغدغه يا شايد با دغدغه های خيلی خيلی کوچيک زندگی می کنن . ببين چقدر شادند . چقدر از نفس کشيدن لذت می برند . ببين دنبال چه چيزهای ساده ای می گردند و چقدر ساده پيدا می کنند . چرا انقدر همه چيز رو به خودت سخت می گيری ؟ چرا از نفس کشيدن فقط زجر کشيدنش رو ياد گرفتی ؟ چرا فکر می کنی واسه هر دم و بازدمت مديونی ؟ چرا با همه وجودت می خوای دينت رو ادا کنی ؟ کدوم دين ؟ مگه فقط تو مديونی ؟ مگه حساب کتاب فقط مال توئه ؟ 
تو اين ۴/۵ روز شايد ۴/۵ ساعت هم نخوابيده باشم . چقدر اين انباری ذهن من بهم ريخته . پس کی وقتش ميشه مرتبش کنم ؟ حس می کنم ديگه چشمهام سو نداره . ديگه حتا نی تونم درست آدمها رو ببينم . همه مثل سايه عبور می کنن . ولش کن الان کار دارم شايد يه زمانی وقت کردم و تونستم بعد يه خونه تکونی حسابی چند دقيقه فقط چند دقيقه آروم بخوابم ...
لبريز از گفتن
همواره چون من
نه فقط يک لحظه
خوب من بينديش
لبريزی از گفتن
ولی
در هيچ سويت محرمی نيست !
خسته اما ...
خسته بود . گويی از سفری دور آمده بود با کوله باری سنگين ؛ زانوهايی خسته و قدمهايی آرام اما با صلابت . خسته بود از همسفرهايی که فراموشش کرده بودند يا آنها که فکر می کرد فراموشش کرده اند . آنها که فکر می کرد او را تنها برای خود می خواهند .
خسته بود . اما چشمهايش هنوز برق خاصی داشت برق همان سالیان دور را ! کاش می توانست خود برق آن چشمها با ببيند . کاش کسی برايش آيينه ای می آورد . کاش لحظه ای در زلال آب خيره می شد و برق آن چشمها را می ديد . کاش انقدر نگاهش را از خود نمی دزديد ! کاش خيره خيره خود را می نگريست . کاش باور می کرد قدرت آن دستها را ... زلالی آن چشمها را ... حتا زيبايی آن سفر پرمخاطره را ...
کاش لحظه ای می ايستاد . نگاهی به همسفرهايش می انداخت . کاش باورشان می کرد و اجازه می داد باورش کنند . کاش کوله بارش را سبک می کرد و با اعتماد به آنها که دوستش می داشتند سفر را به پايان می برد .
از سفر که برگشتی سوقاتی من يادت نره ...
حرمت خاطرات
هميشه سعی می کنم خودم آدمها رو ببخشم . سعی می کنم هرگز کسی رو به خدا واگذار نکنم . آخه معتقدم خدا تقاص يه دل شکسته رو بدجوری پس می گيره !
اگه کسی دو سال خاطرات قشنگت رو ازت بگيره چی کارش می کنی ؟ به خدا واگذارش می کنی ؟
دارم سعی می کنم خودم ببخشم . به حرمت همون خاطرات ...
بخواب عروسکم
بخواب عروسکم ... بخواب . خواب آرومت می کنه . خواب تو رو از دست اين آدمها از شر اين سايه ها خلاصت می کنه . چشمهای قشنگت رو ببند . شهابهای خياليت رو بشمر و سعی کن بخوابی .
بخواب عرسکم . سرت رو بذار رو زانوهام . می خوام واسه کابوسهات لالايی بگم تا خوابشون ببره و تو رو با روياهای قشنگت تنها بذارن .
بخواب عروسکم . خوش به حالت که کابوسهات با يه لالايی به خواب می ره و روياهات هيچ وقت تنهات نمی ذاره . خوش به حالت که وقت شادی از ته دل می خندی و وقتی غصه داری بی بهونه اشک می ريزی . خوش به حالت که بازجوی لحظه ها دم به دم تو رو واسه روياهات بازخواست نمی کنه ! خوش به حالت که کودکيهات رو لالايی من پر کرده و بازی پرنده ها و رويای شهابها !
بخواب عروسکم ... نمی دونی چقدر بهت حسوديم ميشه . از اينکه زبون نداری و فقط با چشمهات حرف می زنی . و از اينکه اگه کسی فرياد چشمهات رو هم نشنيد ساده لبخند می زنی و غرق روياهات از خوابهای کودکيت لذت می بری . چقدر خوبه آدم از کودکيش لذت ببره !
عزلت
هر سواری گم شود اندر غبار خويشتن
آن غبارم من که گم کردم سوار خويشتن
بايد از خون جگر گلگون کنم تومارها
تا بگويم قصه ای از روزگار خويشتن
بی نياز از هر تعلق بودم اما پيش عشق
دادم از کف آخر کار اختيار خويشتن
ظاهرم چون غنچه خندان باطنم گريان چو شمع
مانده ام حيران و سرگردان به کار خويشتن
رو بکوی غير و خو با کنج عزلت کرده ام
زآنکه غمخواری نديدم در ديار خويشتن
قلب خونين را به آرامی تسلی می دهم
دمبدم با گريه های زار زار خويشتن
هيچ ياری طاقت همدردی ما را نداشت
تا دمی بنشانمش چون جان کنار خويشتن
هرکسی در اين زمان افزون ز خود محنت کشيد
با که بايد گفت درد بيشمار خويشتن
تلخ و شيرين
چقدر تو تلخی دختر ! بابا يه کمی هم شيرينی به جايی بر نمی خوره ها !
آره خوب تلخه . اصلا خدا من رو از خاک تلخ آفريده ... خاک تلخ ! اما نگران نباش ... فاکتور بگير ...
ببين ... همه جا هست هم تو صورت هم تو مخرج . نيست ؟ چرا بابا نگاه کن زير راديکاله ! بيارش بيرون . فاکتور گرفتی ؟ خوب حالا از صورت و مخرج بزن ! ديدی ديگه نيست ! حالا می تونی با شيرينی تمام زندگی کنی !
ده بچه اگه تو نتونی از تلخی ها فاکتور بگيری ديگه به چه درد می خوری ؟!
شب بخير
آخ که چقدر درد می کنه اين چشمها . می سوزه ... می سوزه . شايد ققنوس منه که داره ... شايد ...
چقدر درد می کنه
می خواد بخوابه . می خواد به همون آرامش کاغذی برسه ... اين حق رو داره ؟ نه واقعی نمی خواد ... همون کاغذی بسه ... خواهش می کنم ... رهاش کن . بذار بخوابه !
چقدر درد می کنه . ديگه نمی تونه اين وظيفه رو درست انجام بده ... وظيفه ديدن رو ... اون هم ديدن اين دنيای ... بيدارش نکن . بذار تو همون کابوسها آروم بخوابه !
شب بخير ...
چه خبر ؟
راهنمايی که بودم معلمی داشتم که به اندازه همه دنيا دوستش داشتم . و دارم . اسمش گيتا بود و اسم مستعارش نفيسه . هميشه وقتی می پرسيد چه خبر ؟ و من مثل هميشه می گفتم : سلامتی ! دوباره حال دلم رو می پرسيد . هميشه می گفت : اصل حالت چطوره ؟ و من واسه اينکه طفره برم می گفتم : مگه حال هم اصل و فرع داره ؟! بعد مسخره بازی در ميوورديم و اون هيچ وقت نفهميد اصل حالم چطوره !!
دلم واسش يه ذره شده
اون واسه من زيبايی بود که يه هديه ابدی بهم داد : قلم رو ... راستی معلم انشامون بود . يادمه اولين انشام رو داد ۱۰ !!! منم هميشه فکر می کردم ازش متنفرم! يه سال طول کشيد تا انشام به ۲۰ رسيد . شده بودم سوگلی خانم !
دلم واسش تنگ شده ! آخرين انشامون هم بود رنگ خدا ... يادمه ۱۹ شدم . می گفت کليشه ای نوشتی و خدا کليشه نيست !
الان همش دارم فکر می کنم : اصل حالم چطوره ؟ اما ... نه ... بهتره بهش فکر نکنم چون از اينکه هستم حتما ديوونه تر می شم . گاهی بايد همونقدر کليشه ای زندگی کرد . گاهی بايد انقدر به فرع پرداخت که اصل از دستت در بره . که فراموش کنی . يا نه ... که اصلا وقت نکنی بهش فکر کنی !
چه خبر ؟
سلامتی ! 
ملالی نيست جز دوری تو
سلام نازنين
ملالی نيست جز دوری تو و يه دل شکسته و دو تا چشم بارونی. ملالی نيست جز خيسی خاک و بارون بی بهونه و ماهيهايی که از تشنگی توی دريا مردن ! ملالی نيست جز خاموش شدن ستاره ها و گم شدن شهابها و خاموش شدن تنها ماه آسمون . ملالی نيست جز آه نيمه شب و گريه های دم صبح. ملالی نيست جز آيينه های ترک خورده و شمعهای آب شده .
نه نازنين ... ملالی نيست جز کبريتهايی که خيس شدن و ديگه خريداری ندارن . گلهايی که خشک شدن و فقط به درد پرپر کردن می خورن . و نی زدنی که واسه هيچ کس مهم نيست .
نه مهربان ... ملالی نيست جز دستی که با تيغ گلها سوراخ شده و با شعله کبريت سوخته . جز يه ماهی که پولکهاش ريخته و روزنامه هايی که ديگه خواننده ای نداره !
سلام نازنين ... ملالی نيست جز دوری تو و دخترکی که در نبود تو قفس فروش شده . کاش زودتر برگردی و نگذاری ننگ قفس فروشی تا ابد روی اين دختر کوچولو بمونه !
سلام نازنين ... ملالی نيست جر دوری تو !
ساحل ... شن ... مرغ سحر
تا حالا شده تو ساحل بشينی و با يه موسيقی آروم مثل مرغ سحر يه مشت شن رو آروم آروم به باد بدی ؟
حس فوق العاده ايه ... فوق العاده ...
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن
.
.
.
تموم ...
ديگه تموم شد ... خيلی چيزها . خيلی چيزها هم تازه شروع شده ... خيلی چيزها !
ترم ۴ دانشگاه من و شايد نيمی از عمر دانشجوييم ! امتحانهای خفن اين ترم هم با همه سختيش تموم شد .
خيلی چيزها شروع شد . يه تابستون پر کار ...
اما از من چی مونده ؟! يه تن آش و لاش ... يه روح خسته ... يه خنده مصنوعی ! بذار مردم به لبخندم عادت کنن . بی خيال اين روح که هر خنده براش فقط يادآور يه عالمه زخم کهنه است! زخمهايی که ديگه خوب نميشه ! زخمهايی که بايد بهش عادت کنم ! عادت ...
نه که فکر کنی دارم دنبال مرهم می گردم ... نه ! من نمک به زخمهام می زنم تا خوب نشن ... خوب که ... تا فراموش نشن !! زخم هرچی کهنه تر دردناکتر ! و هرچه دردناکتر فراموش ناشدنی تر ! و هرچه فراموش ناشدنی تر ...
چقدر دلم می خواد برم يه جايی دور از چشم اين آدمها وفقط داد بزنم ...
چه آرزوهای ساده ای دارم و چقدر از همين چيزهای ساده محرومم ...
به ياد او که سکوت را معنی کرد ...
ناليدن را چکار کنم ؟ داد کشيدن را چکار کنم؟ راستی چاه هم نعمتی بود !
شما ای گوشهايی که تنها گفتنهای کلمه دار را می شنويد پس از اين جز سکوت سخنی نخواهم گفت . و شما ای چشمهايی که تنها صفحات سياه را می خوانيد پس از اين جر سطور سپيد نخواهم نوشت .
يادش گرامی
برای سنگ مزارم سروده ام
الا ای رهگذر کز روی ياری
قدم بر تربت ما می گذاری
در اينجا شاعری غمناک خفته است
رهی در سينه اين خاک خفته است
فرو خفته چو گل با سينه چاک
فروزان آتشی در سينه خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر اين آتش خدا را
به شبها شمع بزم افروز بوديم
که از روشندلی چون روز بوديم
کنون شمع مزاری نيست ما را
چراغ شام تاری نيست ما را
سراغی کن ز جان دردناکی
بر افکن پرتوی بر تيره خاکی
ز سوز سينه با ما همرهی کن
چو بينی عاشقی ياد رهی کن
زيبا درياب مرا !
زيبا درياب مرا ! مثال مادری که کودکش را . مثال دخترکی که عروسکش را . مثال خويشاوندی که خويشاوندش را !
درياب مرا زيبا ! نه با نوازشهای گرم و مهربانت که زيباست اما کوچکم می کند . کودکم می کند . می دانی که سالهاست قد کشيده ام . می دانی به زانوهای لرزان خودم تکيه کرده ام .
درياب مرا ! نه با چشمهايت که عاشقم می کند . شمعم می کند . پروانه ام می کند . ذوبم می کند . خاکسترم می کند . آخر من سالهاست که خاکستر شده ام .
درياب مرا ! نه با شانه هايت که پناهگاه مطمئنی است اما تنها پناه من آسمان بی ستاره پر شهاب خداست !
درياب مرا ! نه با خنده هايت که اميد زندگی است اما وابسته ام می کند و من گريزانم از هر آنکه مرا به خود وابسته کند .
درياب مرا ! نه با اشکهايت که جوشش درياست اما ماهی من در اين دريا از تشنگی خواهد مرد !
درياب مرا نه حتا با بودنت که تنها دلخوشی من است اما ترس آن دارم که ماندن تو را مرداب کند ای اقيانوس بی کران .
درياب مرا مثال دريايی که مرغ دريا را در می يابد و او را آسمانی می کند . و مرغ دريا در بود و نبود او ... در دوری و نزديکی او ناله سر می دهد که نمی داند مرغ درياست يا پرنده آسمان ...
آيينه دار
/images%5B25%5D.jpg)
/images%5B78%5D.jpg)
می گفتند بزرگترين آيينه دار شهر است !
توقع داشتی باور کنم ؟! ...
وقتی تنها آيينه مرا شکسته بود ؟!! ...
دل نامه
يه نگاه منتظر توقفس شده اسير
يه دل و يه پنجره يه سکوت سرد و پير
دل من زندونيه تو غبار جاده ها
می خواد از اينجا بره حتا سوی ناکجا
دل من مثل قفس پرو بالی نداره
سرده مثل پنجره وقتی بارون می باره
دل من قاصدکه که تو دست غم رهاست
وقتی بارون می زنه رو غبار جاده هاست
s.m
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دو تاست
و خدا يکی بود
و يکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنها را ببيند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زيبايی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نيازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت...
و گاهی فکر می کنم چه شباهت های زیادی است بین تو و خدای من...
)):














آخه چرا ؟! چرا ؟ چرا ؟ چرا؟
آخه تو که انقده خوبی ... تو ديگه چرا ؟!
از همه بکشيم ... از تو هم !!!
بابا مگه تحليلی ها چه هيزم تری بهت فروختن ؟ چرا با ما ...
آدم از هرکس يه توقعی داره ! نمی دونم شايد من از بعضی ها خيلی توقع دارم ! يا بهتر بگم ... داشتم !
نه ديگه توقعی نيست ................
ديگه به سکوت رسيدم ... سکوت ! 
حرف حساب
راست می گفت بودا : نيروانا در درون است .
نيروانای بودا همين ( من ) است که اکنون من خود را در آغوش او می بينم . همين خود من است . خودی که از ميان انبوهی از من های نمودين استخراج کرده ام . چهره اش را از آلايش زدودم روشن تر شد . شناخته تر شد . اوه ! چه زيباست و چه راستين و چه خوب ! همه خوبيها و زيباييها و جلال ها و تعالی ها و تقدس ها همه در همين است . همين است و جز او هرچه هست کف است و حباب و فريب و دروغ و سراب ... خيال است و بيهودگی .
سکوت من که تو را به وحشت انداخته و ديگران را به بدگمانی ! از همين است که من با او در گفتگويم . چه حرفها ! همه آن همه گفتن هايی که کلمه نمی يافتند . همه آن همه گفتن هايی که چنان بر هم انباشته و درهم شده بود که همچون عقده ای راه نفس را بر من بسته بود و گاه خفقان چنان روحم را در خود می فشرد که احساس مرگ می کردم ... دارد باز می شود ... ذوب می شود ... دارم راحت می شوم !
برزخ
گاهی حس می کنم اتفاقی افتاده و همه ازش باخبرند جز من !
خوشبختانه انقدر امتحانهام سنگينه که فرصت نمی کنم خيلی بهش فکر کنم ! وگرنه حتما ديوونه می شدم !
دقيقا حس آدمی رو دارم که قراره خبر مرگ کسی رو بهش بدن وانقدر اين پا و اون پا می کنن تا سکته کنم !!! رفتار آدمها خيلی عوض شده ... حرفهاشون ... حتا نوع نگاهشون .
شدم مثل آدمی که توی برزخه !
البته من هيچ وقت از برزخ نترسيدم چون برزخ فقط يه واسطه است مهم بعد از اونه ... بهشت يا جهنم !!!!
و از اونجايی که من خيلی بدم حتما قراره برم جهنم ... 
ققنوس سوخته
/hell%5B1%5D.jpg)
ققنوس ما کم کم داره آماده ميشه ... تا خاکستر شدن زمان زيادی نمونده !
دودره باز !
از بيشترين چيزی که توی اين دنيا ازش بدم مياد بدقولی و دودرکردن آدمهاست ! خصوصيتی که ۹۰ درصد ايرانيها ازش برخوردارند !!
ديشب ساعت ۴ خوابيدم و صبح ۶ بلند شدم و بدوبدو رفتم گروه . آخه رفع اشکال تحليلی بود ! آخه يکی نمی گه آدم عاقل شجاعی کلاس درسش رو دودر می کنه . چه انتظاری داری ! هيچی گروه جز کلاغهايی که از گرما قارقار می کردن کس ديگه ای نبود !!! سر درد دارم می ميرم . آخه صبح چايی نخوردم . چايی صبح واسه من مثل آب حياته ! گروه هم که ... ای بابا چه توقعها می خوای بوفه هم باز باشه ؟! بچه پررو ! 
از بدبختی من هم هرچی آدم دودره بازه می خوره به تور من ! 
يکی نيست بگه بابا کسی که تو داری دودش می کنی آدمه ! آدم .... 
با اينکه خيلی دوستت دارم اما خيلی نامردی شجاعی ! 
s.m

صبر بلبل
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بايدش
صبر خواهم کرد آنچنان که شايسته بلبل است !
s.m

s.m
ای خواب دگر گرد دیده سعدی مگرد یا دیده جای خواب بود یا خیال دوست
من نگويم که به درد دل من گوش کنيد
بهتر آن است که اين قصه فراموش کنيد !
عاشقان را بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش کنيد
خاکستر شدن درد بزرگی است !
خرمن نگاهش آتش گرفته بود . داشت می دويد . شايد در پی يافتن جرعه آبی برای آرام کردن زبانه ها . گفتمش بايست . من خواهم توانست با قطره اشکی آرامت کنم . دويدن دردی از چشمهايت دوا نمی کند . داشت می دويد . انگار حرفهايم را اصلا نشنيد .
خاکستر شدن درد بزرگی است ! اين را تنها يک ققنوس سوخته می فهمد ! بايست . بگذار خاموشت کنم ! اما نه ... تو آنقدر دور شده ای که باران چشمهای من نيز قادر نيست آرامت کند ! کاش جرعه آبی پيدا کنی .
کاش بدانی ... خاکستر شدن درد بزرگی است !
اينم از امروز ...
امتحان خنده داری بود !!
خوب بود ديگه !
امتحان رياضی فيزيک رو می گم ! (همون يک چند به کودکی رو ... ) باور کن سر يه ماتريس دوران يک ساعت تمام وقت گذاشتم و بعد ۲= sin . يه دفعه وسط امتحان زدم زيز خنده !
طفلی نوری فکر کرد ديوونه شدم !
نه بابا تا دوشنبه وقت دارم واسه ديوونگی !
راستی فردا هم معارف دارم و هنوز نفهميدم بالاخره آدم بايد با حقوق اسلامی زندگی کنه يا اخلاق اسلامی ؟!!!! 
نشانه ها
سلام زيبا دلم گرفته .
می ذاری يه کم دردودل کنم ؟ يادته زيبا اولين کتابی که با هم خونديم ؟ اسمش چی بود ؟ کيمياگر ! يادته نشانه ها ؟! چقدر درمورد نشانه ها حرف زديم ؟ چقدر با هم تفاهم داشتيم !
قبل عيد يکی از بچه های گروه ازم پرسيد کتاب کيمياگر رو خوندی ؟
ياد تو افتادم ! با خوشحالی گفتم : معلومه ! مگه ميشه کسی کتاب به اين پر مفهومی رو نخونده باشه ! اونم خنديد و گفت : ميای درمورد نشانه ها حرف بزنيم ؟
بازم ياد تو افتادم ! با اينکه شک داشتم معنی نشانه ها رو اصلا فهميده باشه ولی قبول کردم . اونم شروع کرد به افاضات !!!
ديگه از هرچی نشانه است حالم بهم می خوره ! وقتی اومدم خونه کتاب کيمياگر رو قايم کردم که ديگه چشمم بهش نخوره ! چند روزيه دارم دنبالش می گردم ولی پيداش نمی کنم .
زيبا تازه می فهمم نشانه ها از ديد آدمها چقدر فرق داره . زيبا از ديد آدمها چقدر متفاوته ! گاهی فکر می کنم ديگه درمورد تو ننويسم تا ديگران نشانه عوضی برداشت نکنن !
(...)
گاهی سعی می کنم ذهنم رو رها کنم و هرچی به ذهنم مياد بنويسم . امروز فقط همين ها به ذهنم رسيد :
رهايی ـ خلوت ـ سقوط آزاد ـ گشتاور ـ درد ـ تشنگی ـ خواب ـ چشم ـ زيبا ـ خزان ـ تنديس ـ بت ـ اسطوره ـ شکست ـ سيمرغ ـ شاهين ـ عقاب ـ کلاغ ـ مرگ ـ تولد ـ آينه ـ ترک ـ گاهی به خوابم بيا ـ اشک ـ حسرت ـ آخرين ديدار ـ همهمه ـ سکوت ـ ترس ـ دار ـ اعدام ـ سانسور ـ محکمه ـ قاضی !!! ـ صاعقه ـ سوختن ـ خاکستر ـ غنچه ـ دريا ـ مرغ دريا ـ شب پره ـ بهمن ـ ماه ـ ديوانگی ـ شهر ديوانه ها ـ زندگی دلقکها ـ کافور ـ شراب ـ مستی ـ هستی ـ خلا ـ رها ـ خرمن آتش گرفته ـ شعله ای زير خاکستر ـ جغد ـ شوم ـ دوستی!!! ـ مرداب شدن دريا ـ کوه ـ قله ـ دره ـ سقوط ـ داره نفس می کشه !!! ـ تپش ـ نبض بودن ـ خمار مستی !!! ـ صبر ... صبر ... صبر ...
ققنوس سوخته !
رفتار من عادی است
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
اين روزها
از دوستان و آشنايان
هرکس مرا می بيند
از دور می گويد:
اين روزها
انگار حال و هموای ديگری داری!
اما
من مثل هرروزم
با آن نشانيهای ساده
و با همان امضا همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل هميشه ساکت و آرام
اين روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گيجم
حس می کنم
از روزهای پيش قدری بيشتر
اين روزها را دوست می دارم
گاهی
ـ از تو چه پنهان ـ
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
اين روزها گاهی
از روز و ماه سال از تقويم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شديدا بيشتر هستم
حتا اگر می شد بگويم
اين روزها گاهی خدا را هم
يک جور ديگر می پرستم
از جمله ديشب هم
ديگر تر از شبهای بی رحمانه ديگر بود
من کاملا تعطيل بودم
اول نشستم خوب
جورابهايم را اتو کردم
تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم
با کفشهايم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زير و رو کردم
دنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
و سطر سطر نامه ها را جستجو کردم
چيزی نديدم
تنها يکی از نامه هايم
بوی غريب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده نامه
بوی تمام ياسهای آسمانی
احساس می شد
ديشب دوباره
بی تاب در بين درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جيبهايم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
يک لقمه از حجم سفيد ابرهای ترد
يک پاره از مهتاب خوردم
ديشب پس از سی سال فهميدم
که رنگ چشمانم کمی ميشی است
و بر خلاف سالهای پيش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
ديشب برای اولين بار
ديدم که نام کوچکم ديگر
چندان بزرگ و هيبت آور نيست
اين روزها ديگر
تعداد موهای سفيدم را نمی دانم
گاهی برای يادبود لحظه های کوچک
يک روز کامل جشن می گيرم
گاهی
صد بار در يک روز می ميرم
حتا
يک شاخه از محبوبه های شب
يک غنچه مريم هم برای مردنم کافيست
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنايی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سربه زيرم را
آهنگ يک موسيقی غمگين
هوايی می کند
اما
غير از همين حسها که گفتم
و غير از اين رفتار معمولی
و غير از اين حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای ديگری در دل ندارم
رفتار من عادی است
زيبا
زمين اگر برابر کهکشان تکرار شود
حجم حقيری است
که گنجايش بلندی تو را نخواهد داشت
قلمرو نگاه تو دورتر از پيداست
و چشمان تو معبدی
که ابرها نماز باران را در آن سجده می کنند
اين را فرشته ها حتا می دانند
که نيمی از تو هنوز
نامکشوف مانده است
از خلا نامعلوم تری
دستهايی که با نيت مکاشفه
در تو سفر کردند
حيران
در شيب جمجمه ايستادند
تو آن اشاره ای که بر براق طوفان نشسته ای
تو آن انعطافی
که پيشاپيش باران می روی
آنکس که تو را نسرايد
بيمار است
زمين
بی تو تاول معلقی است
بر سينه آسمان
و خورشيد اگرچه بزرگ است
هنوز کوچک است
اگر با جبين تو برابر شود
دنباله تو
جنگل خورشيد است
شايد فقط
خاک نامعلوم قيامت
ظرفيت تو را دارد
زمين اگر چشم داشت
بزرگواری تو اينسان غريب نمی ماند
هيچ جراتی جز قلب تو نسوخت
سپيده تر از سپيده
بر شقيقه صبح ايستاده ای
و از جيب خويش
خورشيد می پراکنی
ای معنويت نامحدود
زود است حتا در زمين
نام تو برده شود
ملودی شهر بارانی
آخرين تئاتری که با بچه ها رفتيم ... ملودی شهر بارانی
به نظر من که فوق العاده بود ... فوق العاده . می دونی تضادهای زندگی آدمها ... توی تفکراتشون ... توی نوع نگاهشون ... حتا توی نوع عشقشون ...
قصه دختری بود که خونواده اش به عنوان سرايدار توی خونه يه اشراف زاده زندگی می کردن . اون دخترک با همه مشکلاتش درس خوند و معلم شد . اون دخترک چون خودش درد کشيده بود تصميم داشت مشکلات شاگردانش رو در حد توانش حل کنه . حتا توی شبهای بارونی نگران کفش نداشتن برخی شاگردانش بود . از طرف ديگه خط سياسی برادر اين دختر با پسر خونواده اشراف زاده يکی نبود . اين وسط پسر ديگه خونواده اشراف زاده که برای درس به انگليس رفته بود هم برگشته بود و تضادهای کسی که سالها دور از وطن بوده . تضادها رو خيلی قشنگ نشون می داد . اما خوب آخرش هم اين تضادها حل نشد !
اين تئاتر جايزه بهترين نمايشنامه رو تو جشنواره برد .
گاهی تضادهای ذهن آدمها هيچ وقت حل نميشه . گاهی قشنگی يه نمايشنامه فقط به نشون دادن اين تضادهاست . من هم گاهی تضادهای ذهنم رو واستون می گم . گاهی راه حلی هم واسش ندارم ! اما می گم تا فقط بدونی دغدغه آدمها ... تضاد آدمها ... همين ها باعث می شه که آدم آدم بشه !
خاطره
فاطيما ... فاطيمای نازنينم
هيچ وقت نتونستم بهت دروغ بگم . هميشه چشمهام رسوام می کرد . اصلا هرچی می کشم از دست اين چشمهاست که کارش رسواييه .
ديروز ياد بچگيها کرده بودم . ( تو که می دونی هروقت امتحان دارم ياد خاطراتم می کنم !) ( راستی امروز امتحان داشتم . واقعا نمی دونم بستگی به کرمش داره ! اميدوارم به جوونيم رحم کنه و پاس شم ! ) داشتم می گفتم ياد مدرسه افتاده بودم . يادته ؟ هيچ وقت نمی تونستيم دوری همديگه رو تحمل کنيم . يادته اون باری که با هم قهر کرديم ؟! يادم نيست سر چی بود ( مهم هم نيست ) . يادته بهت گفتم من يه دوست خوب پيدا کردم و ديگه بهت احتياجی ندارم !!! يادته ؟! وقتی با هم آشتی کرديم دوستم رو بهت هديه کردم . همون گردنبندی که روش نوشته بود خدا ! دادم بهت و گفتم :می خوام عشقم هميشه پيش عشقم باشه ! بچه بوديم ولی حرفهامون بوی بچگی نمی داد . مثل الان می خوام زيبام هميشه پيش زيبام باشه !
چقدر دلم هوای بچگی ها رو کرده . هوای زيباهايی که هميشه زيبا می موندند !
تو بگو ...
مسابقه سرعت گذاشتم . حس می کردم خيلی دير اومدم . ديگه نبايد فرصتم رو از دست بدم .
نمی دونستم از چی بنويسم . از خدا ... از زيبا ... از دنيا ... از زندگی ... از مرگ ...
هی ... دارم عقب عقب می رم ! شايد اشتباه کردم . راهش اين نبود . باور کن ديگه نمی دونم راهش چيه ! 
تو بگو ... راهش چيه ؟ می خوام درستش کنم . اما نمی دونم چجوری ! خوب تو مگه دوست من نيستی ؟ تو بگو . اگه بگی ديگه ننويس نمی نويسم . من توی تنهاييهام هم می تونم واسه زيبام بنويسم ! اگه بگی مثل همه دغدغه روزمرگيت رو بنويس باز هم می گم چشم . اگه بگی شعر و قطعه هايی از کتابهای بزرگان بنويس باز هم ميگم چشم . آخه من دارم برای تو می نويسم . اگه می خوای تغيير کنم بگو . شايد تونستم .
بهم بگو ... خواهش می کنم . بگو راهش چيه ؟
اشتباه
دارند اشتباه می کنند . بچه تر که بودم وقتی حس می کردم کسی داره درموردم اشتباه می کنه خودم رو به آب و آتيش می زدم که نظرش رو درست کنم ! اما حالا ....
هرقدر می خواهی اشتباه کن !
وقتی می فهمی اشتباه کردی که ديگه ديره !
گاهی حس می کنم ...



سلام زيبا . گاهی حس می کنم دارم به زبون مريخی حرف می زنم . چرا کسی نمی فهمه ؟!
وقتی حرفهای آدم چپه ميشه . وقتی زندگی آدم چپه ميشه . وقتی خود آدم با روح و جون و همه وجودش چپه ميشه ! حرف می زنی ... نمی فهمند ! سکوت می کنی ... نمی فهمند ! می خندی ... نمی فهمند ! اشک می ريزی ... نمی فهمند !
چرا ...
زيبا مگر نه اينکه من فقط برای تو می نويسم . گاهی حس می کنم حتا برای تو هم ارزش ندارم ! حتا تو هم نمی خونی ! حتا تو هم نمی فهمی ! نه ... تو می فهمی . شايد نمی خونی . شايد يادت رفته ... شايد ...
پس چی کار کنم ؟ ديگه چه کاری مونده که نکردم ؟ چرا همه کوچه ها بن بسته ! می خوای ساکت شم ؟ می خوای خفه شم ؟ می خوای من هم کم بيارم ! با اين همه قدرت کم بيارم ! اگه قرار نيست کسی بفهمه گفتن چه فايده ای داره ؟ تنها فايده اش اينه که آدم دق نمی کنه ؟ خوب بذار بکنه . چه اهميتی داره ؟
سرم داره گيج ميره ... 
تلق تولوق ... تلق تولوق
بايد بخوابم . بايد فردا صبح زود بشينم سر درس . بايد ... اما خوابم نمی بره . باز خاطرات گذشته مثل يه پرده از جلوی چشمام می گذره .
ياد سفر شمال افتادم . ياد اون شب بارونی که همه رفته بودن تو سالن اجتماعات کنار ساحل و برنامه و موسيقی و طنزی که داد همه در اومده بود ! اما من نموندم . چون همه اين طنزها واسم مسخره بود . چون به برنامه ها احتياجی نداشتم . چون از موسيقی بارون بيشتر خوشم می اومد. و انقدر به اين موسيقی گوش کردم که خيس خيس شدم . بعد از تو ساحل بارون زده کلی صدف جمع کردم و هنوز می تونم خيسی اونها رو حس کنم . ياد بازيهای شمال افتادم . ياد قلعه سازی . ياد سجاد کوچولو که برامون شن می آورد . ياد مسخره بازی سال بالاييها . ياد انفجار قلعه ها . چه قلعه هايی ! ياد شبگردی ها افتادم ساعت ۱۲ همه لالا . بايد بچه ها رو جمع می کردم . بايد خوابشون می کردم ! ياد گوشت کوبيدن شبونه افتادم . ياد از کت و کول افتادن . بايد صبح زود می رفتم سراغ بچه ها . هميشه زودتر بلند ميشدم تا يه ذره تاب بازی کنم . چقدر قشنگه بالای تاب طلوع دريا رو ببينی ! ياد روز آخر سفر ياد به دريا زدن . آخ دريا دريا دريا ...
ياد سفر مشهد افتادم . ياد رصدی که نرفتم و به جاش رفتم زير پتو و خودم رو به خواب زدم تا بقيه برن و خوش باشن ! ياد اولين زيارتی که درب بالای حرم بسته بود و پايين هم مال آقايون ! و من کلی غصه خوردم که امام رضا کو مهمون نوازيت ؟! ياد اون بستنی تلخی که خوردم چون ديگران می خوردن و می گفتن شيرينه ! ياد ترقبه ای که با بچه ها رفتيم و ... ياد رشک يا زشک يا چه ميدونم زرشک ! چقدر عکس گرفتم . همش سوخت ! ياد اون شب ... شب آخر تا نصفه شب چشم تو چشم يکی از بچه ها گريه می کرديم و بعدش هم تا صبح چشم تو چشم امام رضا . يادمه ازش چی خواستم . آره بهم داد . ولی يادم رفت صبرش رو هم بخوام . اونم يادش رفت بده ! و ياد قطار . آخ قطار قطار قطار ...
تلق تولوق ... تلق تولوق ... نمی دونم اين صدای قطاره يا صدای قدمهای کسی که داره توش راه ميره !
دل به دل راه داره ؟
شرمنده ولی اصلا به اين جمله معتقد نيستم !
می دونی من اگه کسی رو دوست داشته باشم اونقدر دوستش خواهم داشت که بهش اجازه بدم من رو دوست نداشته باشه ! خيلی وقتها شده کسانی بودند که من رو خيلی دوست داشتند اما من گاهی هيچ نظری در مورد اونها نداشته ام يا حتا گاهی از اونها خيلی هم خوشم نمی اومده ! اما بهشون اين اجازه رو دادم که باز هم من رو دوست داشته باشن ! 
شايد از نظر تو بد باشه يا مسخره ولی بهش معتقدم ! آدمی آزاد آفريده شده . می تونه آزاد دوست بداره و آزاد دوست داشته بشه ! دوست داشتنی که نتيجه اش در بند شدنه مسخره است . به اين جمله فکر کن : من تو رو دوست دارم و نتيجتا تو هم بايد من رو دوست داشته باشی ! ... خودخواهانه نيست ! نه من انقدرها هم خودخواه نيستم . من آدمها رو دوست دارم بدون اينکه واسم مهم باشه اونها هم من رو دوست دارند يا نه ... دوستی يک جانبه هميشه زشت نيست . می تونه صادقانه باشه و مهمتر از اون بی چشمداشت و ساده !
وقتی آدم اينجوری دوست داشته باشه و توقعی هم از دوستيش نداشته باشه دوستيش ابدی ميشه ! با نزديکی کم نميشه ! با فاصله ها از بين نمی ره . مثل چراغ خاموش و روشن نميشه !
فقط وقتی دوستی جای خودش رو به دشمنی ميده که از اول هم دوستی نبوده . شايد يه قرارداد بوده ! وقتی طرفين قرارداد نتونن توقعهای همديگه رو برآورده کنن خودبه خود قرارداد هم از بين ميره .
بيشتر روی دوستيهات فکر کن !
قصه تو ... شعر من !
سلام زيبا
نزديکيهای صبح بود که باز به خوابم آمدی . خواب ديدم قصه ات را عوض کرده ای ! يادت باشد وقتی آمدی قصه جديدت را برايم بخوانی . من هم شعر جديدی گفته ام . وقتی بيايی برايت خواهم خواند . پس به اميد ديدار !
آرامش کاغذی ... آرامش پوشالی
آرامش کاغذی يا آرامش پوشالی ؟
آرامش ... موجود غريبيه اين آرامش . بعضی آرامشها پوشاليه ... پوچه . طرف فقط فکر می کنه يا می خواد فکر کنن آرومه ! مثل کسی که درد داره اما مسکن می خوره تا خودش هم نفهمه که درد داره !
بعضی آرامشها کاغذيه . مثل آرامش يه بچه هنگام خواب ! تو فکر می کنی که چقدر آرومه . و آرامشش تو رو هم آروم می کنه . اما ممکنه همون بچه تو خواب داره کابوس می بينه . کابوسی که ممکنه باعث شده باشه که از ترس آروم بگيره ! گوش کن نفسش تو سينه حبس شده . اون آروم نيست . طفلی بلد هم نيست وانمود به آرامش کنه اما تو فکر می کنی آرومه ! و به جای اينکه از خواب بيدارش کنی ... از کابوسش رهاش کنی ... فکر می کنی بذار آروم بخوابه ! آروم !
از آرامشهای پوچ و پوشالی بيزارم . واسه همين هم از مسکن بدم مياد . اگه درد داشته باشم ترجيح ميدم درد بکشم تا به اين آرامش پوشالی برسم ! اما آرامش کاغذی .... واسه خود طرف دردناکه اما لااقل باعث ميشه تو آروم بشی و فکر کنی اون هم آرومه !
در اين سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
شماره پرواز ۳۰۶ هواپيمای آسمان
از خلبان به برج مراقبت ... از خلبان به برج مراقبت ...
اينجا هواپيمای آسمان شماره پرواز ۳۰۶ ... خلبان صحبت می کنه ...
از خلبان به برج مراقبت ... از خلبان به برج مراقبت ...
يکی از موتورهای هواپيما از کار افتاده ...
مجبور به فرود اضطراری هستيم ...
خلبان صحبت می کنه . اميدوارم بتونم اين هواپيما رو تا رسيدن به اولين فرودگاه برای يک نشست اضطراری فقط با يه موتور هدايت کنم . فقط اميدوارم!
از خلبان به برج مراقبت ... از خلبان به برج مراقبت ...
باندها رو خالی کنيد . آتش نشانی و اورژانس رو هم خبر کنيد .
من تلاش خودم رو می کنم همه مسافرها سالم به زمين برسونم !
از خلبان به برج مراقبت ... از خلبان به برج مراقبت !
اصالت
چقدر به اصالت لحظه ها معتقدی ؟ به اصالت موقعيتها ؟
امروز رفتم گروه . صبح که ۲ ساعت تمام تو راه بودم . رفتم سر کلاس رياضی فيزيک ولی ... انگار برام اصالت نداشت ! رفتم تمرينهای ترموديناميکم رو نوشتم و بعد تصميم گرفتم بشينم تا عصر درس بخونم اما ... داشتم تمرين حل می کردم که يه دفعه دلم شور افتاد . مثل کسی که صندليش ميخ داشته از جام پريدم . حتا نتونستم همون مسئله رو تموم کنم . هرچی فکر کردم دليل دلشوره ام رو نفهميدم . همش با خودم می گفتم من الان نبايد اينجا باشم ! بايد جای ديگری باشم . اما کجا ؟؟ نمی دونستم . فقط می دونستم اونجا بودنم اصالت نداره !! هميشه نصف راه گروه تا خونه رو پياده ميام چون فکر می کنم راه رفتن اصالت داره . اما امروز انقدر دلم شور می زد که سوار اتوبوس شدم و اتفاقا هم عوضی سوار شدم و راهم حسابی دور شد ! وقتی توی ايستگاه اتوبوس وايساده بودم دخترکی رو ديدم که بليطش رو گم کرده بود . بغض کرده بود و توی ايستگاه نشسته بود . باهاش کلی شوخی کردم و يه بليط هم بهش دادم . لبخند زد . اون لحظه تنها چيزی که واسم اصالت داشت لبخند اون دختربچه بود . بعد هم تا خونه پياده اومدم . بارون نم نم می باريد و باد تندی می اومد . امروز اصالت با باد بود ... با باران ... با دخترک .
چقدر به اصالت لحظه ها معتقدی ؟
وقتی اصالت سکوت تو اصالت سخن گفتن من است . وقتی اصالت سخن گفتن تو اصالت سکوت من است آن هنگام است که جدايی حادث می شود ! آيا می توان جدايی را حادثه ای دانست که اصالتها ايجاب می کنند ؟
s.m
قاصدک
بچه که بودم وقتی يه قاصدک رو از دور می ديدم دنبالش می کردم . می گرفتمش . باهاش حرف می زدم . می بوسيدمش . بعد توی اولين باد رهاش می کردم . اما حالا اگه يه قاصدک خودش بياد و رو شونه ام بشينه فقط می تونم بهش يه لبخند تلخ بزنم ! اون لبخند هم فقط واسه اينه که دلش نشکنه . کار ما دل شکستن نيست !
اين نيز بگذرد
از اين در و ديوار خسته شدم . از اين درهای بسته خسته شدم . از اين آهنگهای تکراری خسته شدم . از اين کتابهای بی سروته خسته شدم . از اين ديوارهای خالی خسته شدم . خسته شدم . خسته شدم . خسته شدم . بابا منم آدمم ! نه ربات ! کاش تموم شه تموم ... تموم !
اين هم تموم شه يه چيز ديگه !
همش به خودم می گم : اين نيز بگذرد . ولی خوب اينم فرضا گذشت بعدش چی ؟...
زيباترين زيبای عالم
آه ای زيباترين زيبای عالم ...
چقدر ديگران دنبالت می گردند و پيدايت نمی کنند . و چقدر من دنبالت گشتم و نيافتم ! اما جای خاليت حتا با چشمهای کور مردمان نابينای اين ديار هم ديدنيست ! چقدر در پی ات بودم و چقدر نيافتم ! آخر خود را در ميان شعرهايم انداختی . در قصه هايم متولد شدی . در قصيده ام شورش کردی . در غزلم به رقص در آمدی . و من مجنون وار در پی ات بودم . و تو را ای ليلی من ای آهوی گريزپای لحظه های ماندگار من چقدر نيافتم !
و من به هر که رسيدم نشانی تو را جويا شدم که من به يک ليلی به چون تويی محتاجم . و ديگران چقدر خنديدند که عاشق شده ! مجنون شده و ليلی اش را گم کرده ! و آنها ندانستند که من ليلی خود را هرگز نديده ام ! و تو تنها در شعرهايم بودی در قصه هايم در غزل و قصيده ام .
ای زيباترين زيبای عالم ! مردمان همچنان در پی ات می گردند و نمی يابند و من خاموش مانده ام که به چون تويی رسيده ام . چشمهايت را در غزلم به تماشا نشسته ام . با دستهايت در مثنوی سوزناکم به سما در آمده ام . در قصه هايم برايت لالايی می خوانم و خود در آرامشی غريب به خواب می روم که من به تو رسيده ام !
زيبا
هر کسی توی زندگيش زيبايی داره . خويشاوندی داره . کسی رو داره که ريشه هاش به اون گره خورده . اگه خشک بشن هر دو خشک می شن . گاهی خودم هم به زيبای خودم حسادت می کنم . وقتی با همه وجودم براش می نويسم بهش حسوديم ميشه . دلم می خواد خودم جای اون زيبا باشم !
تو هم حتما توی زندگيت زيبايی داری . البته ممکنه هنوز پيداش نکرده باشی ولی يقينا ته ته دلت باور داری که وجود داره و خيلی هم زيباست ! می دونی زيبا هميشه زيباست . و اين فقط تويی که بايد به اين باور برسی . نمی دونم منظور من رو از زيبا می فهمی ؟
زيبا کسی نيست که فقط کنار تو زيبا باشه ! اون اگه در دوری تو زيبا باشه تو برای زيبا بودن و زيبا موندنش بايد رهاش کنی ! مثل ميلاد . با اينکه نمی شناختمش ولی حس می کنم واقعا زيبا بود . و اين ميلاد در رفتن زيبا می موند . پس ما بايد در دوريش صبور باشيم .
من اينجا زياد از زيبام حرف می زنم . نپرس اين زيبا کيه . چون خودم هم نمی دونم ! وجودش برام مهمتر از نام گزاريشه ! زيبا برای من فقط يه کماله .
تو هم اگه خواستی از زيبات برام بگو ...
زيباست
اين مثنوی حديث پريشانی من است
بشنو که سوگنامه ويرانی من است
امشب نه اينکه شام غريبان گرفته ام
بلکه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد
گفتم مرو که تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاک سيه می نشانيم
گفتی زمين مجال رسيدن نمی دهد
برچشم باز فرصت ديدن نمی دهد
وقتی نقاب محور يک رنگ بودن است
معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از اين عشق راضی است؟
اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرفهای غريبت رسيده ام
فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگويم که خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا اين برادران رياکار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفاکار زنده اند
يعقوب درد می کشد و کور می شود
يوسف هميشه وصله ناجور می شود
اينجا نقاب شير به کفتار می زنند
منصور را هر آينه بر دار می زنند
اينجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتا عقاب درخور کرکس نمی شود
جايی که سهم مرد به جز تازيانه نيست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما می رويم چون دلمان جای ديگر است
ما می رويم هر آنکه بماند مخير است
ما می رويم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پيکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمی کنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رويم مقصدمان نامشخص است
هرجا رويم بی شک از اين شهر بهتر است
از سادگيست گر به کسی تکيه کرده ايم
اينجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رويم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است
ديريست رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم و قافله پيران قافله
اينجا د گر چه باب من و پای لنگ نيست
بايد شتاب کرد مجال درنگ نيست
بر درب آفتاب پی باج می رويم
ما هم بدون باد به معراج می رويم
روزه سکوت
سلام زيبا باز امشب روزه گرفته ام روزه سکوت ! بچه که بودم روزه برايم سخت بود تشنه می شدم . تشنه سخن گفتن ! اما ديگر قد کشيده ام . ديگر تشنگی بی تابم نمی کند . ديگر روزه گرفتن را دوست دارم . گاهی حس می کنم روزه من ديگران را عذاب می دهد . زيبا تو خود خوب می دانی من راضی به عذاب ديگران نيستم . اما روزه آرامم می کند !
امشب می خواهم با زبان روزه با چشمهايت احيا بگيرم . می ترسم هق هق گريه روزه ام را باطل کند . زيبا بيا و پيش دلم وساتط کن شايد به حرمت چشمهايت هق هق گريه ام را ناديده گرفت و روزه ام باطل نشد . تو که می دانی اگر روزه ام باطل شود بايد چهل شب تمام قضايش را سکوت کنم . يا چهل فقير را از فقر همهمه به غنای سکوت برسانم ! نه زيبا . تو خود خوب می دانی فقرای ديار ما به فقر همهمه قناعت می کنند تا به غنای سکوت نرسند !
و چقدر تنهاست کسی که به مقام سکوت رسيده !
زيبا امشب قرآن اشکهايت را بر سر خواهم گرفت و خدا را به چشمهايت قسم خواهم داد . و سحر موقع افطار با چشمهايت آواز خواهم خواند که آواز خواندن با چشمهای تو زيباترين افطارهاست !
مشترک مورد نظر خاموش است !
قبل از ورودم به گروه فيزيک هم حواس پرتی داشتم ولی به اين حادی نبود!
موبايلم رو گم کردم 
نه بابا اين دفعه ندزديدنش فقط گم شده
۵شنبه داشتم به غزال sms می زدم که جمعه هندونه يادت نره ! چقدر هم آورد و چقدر هم من خوردم !
نشد ديگه بی خيال ! ولی به جاش نمی دونم موبايلم رو کجا گذاشتم !
دلم واسه sms های وقت و بی وقت و miss call سر کلاس تنگ شده !
حوصلتون سر رفت زنگ بزنين به موبايل من ! 
مشترک مورد نظر خاموش است ! 
بدرقه
سلام زيبا
امشب به بدرقه نگاهت آمده ام با چشمهايی که پشت سر اين مسافر زيبا آب بريزد و مژگانی که راه آمدنت را جارو کند. نکند خاری بر پايت رود و از آمدن دلسرد شوی !
زيبا امشب به بدرقه نگاهت آمده ام تا يادت باشد چشمهايی هميشه به راه آمدنت خيره مانده !
زيبا برای ستاره ها لالايی دردناکی خواهم خواند تا خاموش شوند و نورشان را در پستوی آسمان ذخيره کنند برای آمدنت ... هيچ ستاره ای در نبودت حق درخشيدن ندارد . تنها شهابها می توانند بمانند نکند راه آمدن را گم کنی !
وقتی بيايی آسمان نيز نورباران خواهد شد !
خداحافظ
شايد کمی دير آمدم ! شايد اصلا نيامدم ! شايد وقتی آمدم رفته باشی ! شايد وقتی رفتی بيايم !


خداحافظ 
آپ ...
راستی انقدر شاکی نباشين که چرا انقده تند تند آپ می کنی . من مثل شماها تنبل نيستم
تازه من هروقت بخوام تو چاهم حرف می زنم
اما شماها هروقت خواستين بخونين و اگه خواستين نظر ! بدين .
دوستتون دارم هوارتا
فردايی که منتظرشم !
يوهوووووووووو
فردا داريم ميريم دشت هويج !
چقدر دلم واسه يه گردش همگانی تنگ شده !
هوراااااااااااااااااااا 
سکوت !
زيبا سلام
هر سکوتی علامت رضا نيست . تو اين را خوب می دانی . هر سکوتی علامت بی حرفی نيست . گاهی آدمی آنقدر حرف دارد که مجبور است سکوت کند ! مثل من که مدتهاست ساکت شده ام ! ساکت ... ساکت! 
گاه در سکوت قدرتی است که در فرياد نيست ... اين را زيبای ديگری می گفت . چشمهايش مثل تو روشن بود و سکوتش مثل تو معنادار !
من هم ساکت شده ام . در سکوت راحت تر حرف می زنم ! حرفهای بی کلامم را می شنوی؟ کلمه ... موجود غريبی است اين کلمه ! هيچ گاه حقيقت يک چيز را برملا نمی کند . تنها درک تو را از آن حقيقت (آن هم نه آنچنان که شايسته توست !) بازگو می کند ! نه کلمه را قدرت آن است که راز سکوت را برملا کند نه هرکسی قادر به شنيدن حرفهای سکوت است ! پس چه کنيم نازنين ؟
ديگران نمی فهمند ... مهم نيست ! من می فهمم . تو می فهمی . سکوت می فهمد !
سکوت راز مبهم و سرنوشت محتوم چشمهای ماست !
درخت کج
امروز عصر ۲ ساعت تموم تو گروه قدم زدم و به آلبالوهای نرسيده درختها ناخنک زدم
دوباره چشمم افتاد به درخت کج جلوی بوفه . جدا خيلی کجه ها ! حتما وقتی يه نهال کوچيک بوده باغبون خوبی نداشته ! تکيه گاه خوبی نداشته ! تکيه گاهی که بتونه بهش تکيه کنه و قد بکشه !
درختهای گروه همه دست تو دست هم تا آسون رفتن اما اين درخت بيچاره ... اونم تا آسمون رفته ولی چه رفتنی ! طفلی هم خودش زجر می کشه هم به درختهای زيريش اجازه قد کشيدن نمی ده ! رفتم نزديکتر تا اين خميده سربلند ! رو از نزديک ببينم ! می دونی چی ديدم ؟! يه نهال کوچيک رو که اون هم کنارش خميده !
چرا کسی به داد اين نهال نمی رسه ؟ مگه آينده تاريک اون رو توی اين درخت خميده نديدن ؟! چرا کسی واسش يه تکيه گاه مطمئن نمی سازه ؟!
اما اين فقط دنيای درختهاست ! دنيای آدمها اينجوری نيست . يعنی ...
چرا خوب واقعيته ! يه واقعيت تلخ که من اصلا ازش خوشم نمی آد !! آدمی که واسه آدم شدن احتياج به تکيه کردن داشته باشه ...
شريعتی می گه : اگر نمی توانی تکيه گاه شدن افتادن به از تکيه کردن ! 
ديگه نميشه
تو می گی يه وقت و گاهی پيش می آد يه اشتباهی
نه ديگه ديگه نمی شه . واسه تو نمونده راهی
ديگه ديدنم محاله . ديگه برگشتم خياله
سزای کارت همينه . دلت و نگات بيداره
تو می گی يه وقت و گاهی پيش می آد يه اشتباهی
نه ديگه ديگه نمی شه . واسه تو نمونده راهی
تجديدم کرد !
زيبا ... روزگار غريبی است . ديگر کسی را که بالای دار هم صبر پيشه کرده تجديد می کنند ! تکدرس می کنند ! می گويند از چون تويی گذشته ام ! زيبا توکه باور نکردی ؟! اين تهمت ناروايی است نازنين ! چگونه از چون تويی عبور کنم که دم زدن در تو حيات من است ! عبور نه حق توست و نه تقدير من !
زيبا به صبوريم شک کرده اند ! به بی قراری محکوم شده ام ! کدام بی قراری ؟ بالای دار صبور ايستاده ام . حتا دست و پا هم نمی زنم ! چرا محکومم می کنند؟ زيبا من کی مقابل تو از حق خويش سخن گفتم ؟ تنها حق من اين بود که بدانم به کدامين گناه کشته شده ام ؟! اگر نمی خواهی اين را هم نگو ! و بدان همچنان بالای دار صبور ايستاده ام !
زيبا گذشت مرا عبور برداشت مکن ! من تو را به بند نخواهم کشيد . اين بدان معنی نيست که عبور کرده ام ... نه ! تو در رهايی زيبايی و هيچ چيز مهمتر از زيبايی تو نيست !
رها باش و زيبا !
زيباست !
به من نگاه کن واسه يه لحظه
نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم نازتو
تا بشنوم يه لحظه آوازتو
من از خدامه پيش تو بمونم
تمام حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم ديوونه ات
سر بذارم رو شهر امن شونه ات
توضيح حقم
گفتند بيشتر توضيح بده حق چی ؟ چشم 
آدمها حق دارند وقتی متهم می شن . وقتی قراره بالای دار برن . وقتی قراره سانسور بشن بدونن چرا ... همين ! فقط بدونن ! نمی گم ترحم کنی و از خونش بگذری نه ! ولی بهش بگو به کدامين گناه کشته ميشه ! 
اگه آدم بدونه جرمش چيه می تونه دفاع کنه . می تونه سکوت کنه . می تونه ... اما وای به حال کسی که ندونه ! برزخ بديه ! داره تاوان بدی رو پس می ده اما حتا نمی دونه تاوان چی ! آدم اينجوری داغون ميشه ! نمی گم نکن ! بگو چرا می کنی ؟! خدا اگه بخواد يکی رو ببره تو جهنم هم بهش ميگه بيا اين کارنامت ! به اين دليل و اين دليل جهنم ! اما آدمها ... 
ببخشيد خوب توضيح ندادم !
کاش بفهمی
پرواز را به خاطر بسپار . پرنده مردنی است . 
دلم می خواد خيلی حرف بزنم اما همه حرفهام تو همين يک جمله خلاصه ميشه . کاش بفهمی !
حقم بود !
حقم بود . آره حقم بود ! گرچه من هرگز دنبال حقم نبودم . به قول استاد معارفمون آدمها بايد با اخلاق اسلامی زندگی کنن نه با حقوق اسلامی . آره من هرگز دنبال حقم نبودم واسه همين هم هرکسی حقم رو ... نمی گم خورد . چون کسی جرات نداره ! من خودم جلوی ديگران از حقم گذشتم ! نه از روی مظلومی يا حتا ترحم نه . شايد از روی دوستی يا انسانيت ! اما از اين حقم نمی گذرم ! وقتی يکی رو دار می زنن تنها حق اون اينه که بدونه چرا ! اما جلاد بيرحم من حتا اين حق من رو هم ازم گرفت ! توی اين زمونه کار آدمها اول به جلاد می کشه ! بعد به محکمه و قاضی و هيئت منصفه ! آخرش هم می فهمن اصلا عوضی گرفتن ! بعد می رن يکی ديگه رو دار می زنن و ...
اين قصه ادامه دارد ...
اما من از حقم نمی گذرم ! اونقدر بالای دار می مونم تا بفهمم چرا ! بعد راحت جون می دم !
عبور
داره عبور می کنه .
اگه به دل منه که دلم نمی خواد عبوری وجود داشته باشه ! ولی چون به دل من نيست فقط می تونم واسش دعا کنم که به سلامت بگذره . برو به سلامت . دست حق يارت !
يک روز پر مشغله !
امروز روز پر مشغله ای بود ! صبح بدو بدو رفتم انتخاب واحد تا پر نشه . واسه خالی نبودن عريضه ۱۸ تا واحد خفن گرفتم ! اين ترم پوستم کنده شد ولی آدم نشدم
تحليلی و رياضی فيزيک۱ و ترمو و جديد اين ترم ... مغناطيس و کوانتوم و الکترونيک و رياضی فيزيک۲ و البته آز جديد ترم ديگه !
خدا مريضهای اسلام رو شفای عاجل عنايت فرمايد ... آمين .
خوب چيه ؟ گفته بودم فقط ۴ سال !! شده افقی هم برم بيرون سر ۴سال می رم !
بعد حمله به سوی تمرينات جديد ! خوب تو که درسش رو نخوندی چجوری می خوای تمرين حل کنی ؟
نه کی گفته کپ زدم ؟
نخير خودم حل کردم با دوستم نشستيم اون فورمولها رو گفت من هم محاسبه کردم !!
بعد هم ترمو
نه خداييش تنها درس نمره بيارمه ! خدا پدر مادرش رو بيامرزه خيلی اذيت می کنه ! محمدی زاده رو ميگم . ولی اين هيچی از خوبيش کم نمی کنه . خدا خيرش بده کوئيز نگرفت . 
خدا پدر مادر شجاعی رو هم بيامرزه که کلاس رو تشکيل نداد و کلی به کارهام رسيدم !
دلم واسه سجاد يه ذره شده ! 
عصری هم يه اتفاق خوووووووووووووب افتاد . دوست دوران دبيرستانم که تازه اومده ايران اومد گروه . بردم کلی گردوندمش . به چند تا از بچه ها هم معرفيش کردم . وقتی روابط خوانوادگی بچه ها رو شنيد داشت شاخ در می آورد !
گروه فيزيکه ديگه ! اين روابط خيلی بامزه و قشنگه ! اما اگه کسی خرابش نکنه ! انجمن رو هم نشونش دادم بهش گفتم اتاق شخصيه
باور کرد ! گفت همه اينجا اتاق دارن ؟
خبر نداری عزيزم همينم می خوان ازمون بگيرن . وقتی رفتيم تو انجمن ديدم چقدر دلم واسه اتاقم تنگ شده بود !
ديگه خيلی کم ميرم انجمن !
نمی دونم چرا . ديگه آرامش قديم رو نداره !
و اين بود يه روز پر از مشغله های الکی . واسه سرگرمی و بی خيالی سير کردن لازمه !!! بی خيالی ! بی خيالی !
بی خيال ! 
sms
اين sms ای بود که خيلی به دلم نشست . ممنووووون ...
چاله نباش که پست است . چاله ها نمی توانند يکديگر را ببينند . کوه باش که سرفراز است و دوست دارند يکديگر را سربلند ببينند .
آدمها اگه کوهند بايد همديگه رو ببينند اما اگه چاه شدند هرچه دورتر بهتر . هرچه نبينند آرومترند . وای به حال کوهی که چاله رو ببينه ! 
سانسور
هميشه از سانسور بدم می اومده خصوصا سانسور آدمها . آدم می تونه خودش قهرمان قصه اش رو انتخاب کنه ولی وقتی انتخاب کرد ديگه نبايد سانسورش کنه . آدمها تغيير می کنن . تو می تونه باعث تغيير يه آدم بشی اين بد نيست ولی حق نداری سانسورش کنی ! ديکته اش کنی !
توی زندگی آدمهای زيادی وارد قصه ات می شن . می تونی قصه ات رو با وجودشون کامل کنی . می تونی از قصه ات بيرونشون کنی . اما حق نداری بازيشون بدی . سانسورشون کنی . هرچی خودت پسنديدی قبول کنی و بقيه وجودشون رو کنار بذاری . تو يا يه آدم رو با همه وجودش قبول می کنی يا اصلا قبول نمی کنی . سانسور کردن بده ! سانسورچی بدترينه !
من خيلی ها رو وارد قصه ام کردم . خيلی ها رو هم بيرون کردم . اما هيچ کس رو سانسور نکردم ! هيچ وقت نکردم . هيچ وقت هم نمی کنم . يه قصه سانسور شده فقط به درد آتيش می خوره !
چسبيد
امروز بعد عمری جلسه مثنويمون بهم چسبيد :
کژ ندانم آن نکو انديش را متهم دارم وجود خويش را
باشد او در من ببيند عيبها من نبينم در وجود خود شها
هر کسی کاو عيب خود ديدی زپيش کی بدی فارغ خود از اصلاح خويش
غاقلند اين خلق از خود ای پدر لاجرم گويند عيب همدگر
من نبينم روی خود را ای شمن من ببينم روی تو تو روی من
آن کسی که او ببيند روی خويش نور او از نور خلقان است پيش
گر بميرد ديد او باقی بود زآنکه ديدش ديد خلاقی بود
نامه عاشقانه
سلام نازنين ...
باز می خواهم برايت نامه عاشقانه بنويسم . اين بار نامه ات را به باد نخواهم داد . اين باد خبرچين عاشقانه های ما را برای همه خواهد خواند . او عشق پاک ما را به ابتذال نمود خواهد کشاند . نازنين اين بار نامه ات را به قاصدک هم نخواهم داد . آخر چندی پيش قاصدکت را دخترکی دزديد . چشمهايش آنقدر روشن بود که دلم نيامد قاصدکت را پس بگيرم . اين بار نامه ات را با پست سفارشی شهاب خواهم فرستاد . شهاب امانتدار خوبی است . او فاصله آسمان من و تو را پر خواهد کرد. ما را به هم پيوند خواهد داد . نامه ات را هم سر به مهر خواهد آورد . در راه دزديده نمی شود . زبان سخنوری هم ندارد که رازهامان را در گوش نامحرمان زمزمه کند .
باز می خواهم برايت نامه عاشقانه بنويسم . شهابی به امانت بستانم و برايت ستاره بفرستم . تو هم بی شک شبها تا صبح ستاره ها را خواهی شمرد و برای شهاب کوچک من نيز که پيغام رسان امانتداری است لالايی خواهی گفت و در دامان خويش خواهی خواباند . اگر به خود آمدی و شهابم را گمشده يافتی دل نگران نباش نازنين . شهاب من مسافر هميشگی آسمان است . روی زمين جا نمی ماند . تو تنها ستاره هايت را به شماره بنشين و آرام بخواب . تا شهاب ديگری و نامه عاشقانه ديگری آرام بخواب نازنين . همه شهابها فدای يک لبخندت !
آشتی ...
آره باهات قهر کردم ! قهر ! می فهمی ؟
خودت گفتی وقتی درد می دی صبرش رو هم می دی . پس کو ؟ آره کم اوردم ! اعتراف کنم دلت خنک ميشه ؟ کم اوردم !
تو ۱۰ روز گذشته ۵ تا خبر شکننده دادی . بسه ديگه !! زندگيم يه طرف . اين سه ماه يه طرف . اين ۱۰ روز يه طرف ! خدااااااااااااااااااا... بسه ! خواهش می کنم بسه !
من بهت قول داده بودم ! يادته ؟ بهت قول داده بودم هميشه صبور باشم . نذار زير قولم بزنم . نخواه بشکنم !
امروز بعد کلاس رفتم کتابخونه خير سرم ! يه ذره درس بخونم . موبايلم زنگ زد. باورم نمی شد دوست دوران راهنماييم بود بعد از اين همه وقت !
مطمئن بودم خبر خوبی نداره . ۱۰ روزه افتادم رو دور مردن ! خداااا ! يکی از بچه ها سرطان داشت . اونم پريد ! اونم خوابيد ! اونم آروم شد . آروم ... آروم...
نمی خواستم کسی شکستنم رو ببينه . رفتم پشت گروه تا هيچ کس نباشه ! بچه ها می گفتن چرا رنگت پريده ؟ هيچی ! من خوبم ... خوب ... خوب
هفته پيش دوستهای دبيرستانم رو توی ختم بابای دوستم ديدم . اين هفته دوستهای راهنماييم رو تو ختم دوستم می بينم !
اما خيال نکنی ها من بازم صبورم ! نمی ذارم شکستنم رو ببينی !
داشتم می اومدم خونه تو ماشين چيز جالبی شنيدم :
يه بار شيطون به خلوت عاشقانه يه آدم با خدای خودش حسادت می کنه . محکمترين طنابش رو يعنی طناب نا اميدی رو دور آدم می پيچه ! خدا فرشته اميد رو برای نجات آدم می فرسته . اما آدم انقدر خسته است که حتا به فرشته کمک هم نمی کنه ! اون پيله اش رو محکم چسبيده ! فرشته نمی تونه طناب رو باز کنه ! شيطون می خنده !
خدا غصه اش می گيره ! يه پروانه می فرسته . پروانه رو شونه آدم می شينه . آدم يادش می افته که يه کرم کوچيک تونسته از پيله در بياد . سعی می کنه ! اولين گره باز ميشه . فرشته بقيه گره ها رو باز می کنه . خدا می مونه و آدم ! شيطون خيلی وقته رفته !
باهات قهر بودم ! آخه هی درد دادی اما يادت رفت صبرش رو بدی !
خوردم کردی ! اما من خورد نشدم ! آخه به تو قول داده بودم !
مهربونم ... مگه من چند تا مهربون دارم ؟ چند تا نازنين دارم ؟ چند تا زيبا دارم؟ مگه من چند تا خدا دارم ؟ اومدم آشتی ! فقط صبر من يادت نره . باشه ؟
دوست دارم ... خيلی ...
نظرات ()
