ماه و پرنده ...
یه قابه ...
یه دشت خالی ... یه درخت خشک ... هوای تاریک ... تاریک تاریک ...
با یه پرنده که بالهاش سبزه ... و یه ماه که با همه وجودش داره سعی می کنه اون تاریکی رو روشن کنه ...
کادوی تولد پارسالمه . زدمش بالای تختم . شبها باهاش به خواب می رم و صبحها باهاش بیدار می شم .
اون ماه همیشه روشنه و اون پرنده همیشه سبز ...
فراموشی ...
وقتی داشت حرف می زد یاد حال و آینده خودم افتادم ...
چقدر سخته آدم بوسیله آدمهایی که دوست داره فراموش بشه ...
ساده با خدا ..
خدایا ...
نمی خوام کم بیارم !
می دونی که برام هیچی عذاب آورتر از این نیست که کم بیارم ...
کمکم کن ...
سلام آخر ...
برای دوست داشتنی ترین جای دنیا ...
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
انتخابات ...
دلام ... خوفی؟
دلم ننی خواست اینجا بنویسم . حس می کنم خیانته به نی نیم !!
نگار ... مامانی ... بسه دیگه ! قایم موشک بسه ! بیا دیگه ... مامانی داله غصه می خوله ها ...
.
.
.
امروز انتخابات بود . از همه دوستهای من از دوره قبلی انجمن کلی خاطره خوب مونده اما ... راستش ترجیح می دادم باهم از اینجا بریم ... کاش دلم میومد کاندید نشم ...
اما دو سه تا آدمی که واقعا دوست داشتم بیان تو انجمن رای اوردن . خیلی زیاد خوشحالم ...
بالاخره ریاست ما هم تموم شد ... خوب یا بد قضاوتش با دیگرانه اما ...
دلم آرومه ! چون مطمئنم هر کاری می تونستم کردم . اگه بد بوده توانم در همین حد بوده خوب ...
آخی ... یه رئیس کوچولو دیگه میاد ...
از یک طرف اون همه خاطره قدیمی ... از یه طرف این همه انرژی جدید ...
حال عجیبی دارم ...
سلام زيبا ...
سلام زیبا ...
ملالی نیست جز دوری تو ...


...
حادثه ...
این رو تو وبلاگ یه نفر خوندم . واسم جالب بود :
عشق حادثه اي است که انسان هاي بزرگ را متعالي و انسان هاي کوچک را متلاشي مي کند ...
راستش خیلی وقتها متلاشی شدن خیلی از عزیزهام رو سر این مسئله دیدم در عین حال تعالی خیلی آدمهای دیگه رو هم ... نمی دونم اسمش کوچیکی یا بزرگیه یا نه اما ترجیح می دم به چیزی بگم عشق که باعث تعالی بشه نه متلاشی شدن !
راستش دست و دلم نمی ره اینجا بنویسم ...
بزرگترين ...
امروز روز جالبی بود !
صبح متون ارائه داشتم . قشنگتریم و با معنی ترین متنی رو که تو تمام زندگیم دیده بودم رو واسه بچه ها گفتم اما ... فکر کنم یه سریشون اصلا نمی خواستن گوش کنن ! بی خیال !
نغمه هم ارائه داشت یه چیزی گفت که خیلی من رو به فکر انداخت . گفت ظلمی که باعث بشه اون مظلوم به خدا واگذارت کنه بزرگترین ظلمه ... بزرگترین ...
بعد با آمنه کل کارگر ! از چهارراه امیرآباد تا نزدیکیهای انقلاب رو هی رفتیم اینور خیابون هی رفتیم اونور ! دلیلش رو هم گفتن نگم !
بعدش هم نمی دونم چی شد ام پی تریم گم شد ! کاش پیدا شه ...
با اینکه فکر می کنم زیادی ول گشتم اما احساس خوبی دارم !
...
آقاااااااااااااااااااااااااااااا ...
من دیگه با چه زبونی بگم ؟؟
من نگارم رو می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ...
نامرد ...
حس خیلی بدیه ! احساس می کنم دارم خفه می شم ! حس مادری رو دارم که بچه اش رو گم کرده و داره در به در دنبالش می گرده ...
دلم نمی خواست بیام اینجا بنویسم ! نمی دونم چرا ! اینجا اصلا برام خاطرات خوبی رو تداعی نمی کنه ! حتا دارم فکر می کنم اگه نتونم وبلاگم رو پس بگیرم کلا بی خیال وبلاگ نویسی بشم !
اما نمی فهمم ... چاه دل تنگی های یه آدم به چه درد بقیه آدمها می خوره ؟
نی نی من ۱.۵ سالشه ! بابا قانونی هم بخوای حساب کنی بچه ۲ سال اول زندگیش باید پیش مادرش باشه ! پس چرا نی نی من رو ...
تو رو خدا هرکی هستی برش گردون ! اصلا این وبلاگم رو می دم بهت ! اما اون برام خیلی ارزشمنده ...
چرا هرچی نامرده می خوره به پست من بیچاره ...
